اگر كه عشق نباشد
اگر كه عشق نباشد
به سانِ يكه سوارانِ پهنه كابوس
شبي سوارِ مركبي از نورِ مرگ خواهم شد.
و تا قيامتِ خاك
تمامِ مردهِ شومم را
از هفت خوانِ كينه افلاكيانِ بي فردا
گذار خواهم داد.
اگر كه عشق نباشد
به روسياهيِ اين روزهايِ بي ناموس
شبي چراغ مركبيِ بزمِ ننگ خواهم شد
و تا شكستنِ تاك
شرابِ كهنه روحم را
از هفت خطِ مستيِ اين خاكيانِ بي فردا
گذار خواهم داد.
اگر كه عشق نباشد
به كور چشميِ اين عاقلانِ بي قاموس
شبي به قبرِ جنون مثلِ سنگ خواهم شد
و تا غمي غمناك
تمامِ پيكرِ فرسوده جنونم را
از هفت پرسشِ فرزانگانِ بي سودا
گذار خواهم داد.
اگر كه عشق نباشد
در اوجِ وحشتِ افسانه هايِ دقيانوس
شبي صليبِ مقبره غارِ تنگ خواهم شد
و تا طلوعِ وحشيِ آن تك غروبِ وحشتناك
تفاله هايِ همه خوابهايِ خوبم را
از هفت خوابِ كهنه اين خفتگانِ بي غوغا
گذار خواهم داد.
اگر كه عشق نباشد
درون ِكوچهِ اندوهِ پيرِ خسته توس
شبي شرابِ محفلِ پورِ پشنگ خواهم شد
و تا سكوتِ شهوتِ سودابه هايِ بي ادراك
صدايِ سرخِ گلويم را
از هفتِ كوسِ وحشيِ تورانيانِ بي نجوا
گذار خواهم داد.
اگر كه عشق نباشد
مي
مي
رم.
اقبال ولی پور هفشجانی
.....................................................
خدا قوت .... داریوش ...
زمزمه اي در بهار
دو شاخه نرگست اي يار دلبند
چه خوش عطري درين ايوان پراكند
اگر صد گونه غم داري چو نرگس
به روي زندگي لبخند لبخند
گل نارنج و تنگ آب و ماهي
صفاي آسمان صبحگاهي
بيا تا عيدي از حافظ بگيريم
كه از او مي ستاني هر چه مي خواهي
سحر ديدم درخت ارغواني
كشيده سر به بام خسته جاني
بهارت خوش كه فكر ديگراني
سري از بوي گلها مست داري
كتاب و ساغري در دست داري
دلي را هم اگر خشنود كردي
به گيتي هرچه شادي هست داري
چمن دلكش زمين خرم هوا تر
نشستن پاي گندم زار خوشتر
اميد تازه را درياب و درياب
غم ديرينه را بگذار و بگذر
فريدون مشيری
.....................................................
خدا قوت .... داریوش ... 
اي اميد نا اميدي هاي من
بر تن خورشيد مي پيچد به ناز
چادر نيلوفري رنگ غروب
تك درختي خشك در پهناي دشت
تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
از كبود آسمان هاي روشني
مي گريزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
مي چكد از ابرها باران نور
مي گشايد دود شب آغوش خويش
زندگي را تنگ مي گيرد به بر
باد وحشي مي دود در كوچه ها
تيرگي سر مي شكد از بام و در
شهر مي خوابد به لالاي سكوت
اختران نجوا كنان بر بام شب
نرم نرمك باده مهتاب را
ماه مي ريزد درون جام شب
نيمه شب ابري به پهناي سپهر
مي رسد از راه و مي تازد به ماه
جغد مي خندد به روي كاج پير
شاعري مي ماند و شامي سياه
دردل تاريك اين شب هاي سرد
اي اميد نا اميدي هاي من
برق چشمان تو همچون آفتاب
مي درخشد بر رخ فرداي من
فريدون مشيری
.....................................................
خدا قوت .... داریوش ...
تو آينه سپيد بخت مني
قلب تو پناه مهر پاك منست
وين سينه پناه مهرباني تو
اي شاخه ي سبز مهر خسته مباد
گلهاي سپيد شدماني تو
از بوي بنفشگان گيسوي تو
پرواز پرستوان سركش ياد
پرواي شكيب آهوان گريز
سرشاري تاك و ميگساري باد
تو آينه ي سپيد بخت مني
مهر تو گواه بختياري من
اي بي تو يگانه غمگساري من
با ياد مني و يادگار مني
افسانه مهري اي به ياد تو ياد
اي سينه پناه جاودان تو باد
م . آزاد ....روحش شاد
.....................................................
خدا قوت....داریوش...
دلتنگی ها
چه به تنهایی جانم همدم
چه غریبم چه غریب ...
چه سزاوارترینم به سکوت
چه خموشم چه خموش ...
چه ملولم من از این خاطره های خسته
چه اسیرم چه اسیر
چه بهشتی در یاد و چه عمری بر باد
چه خزانم چه خزان
تو مگر یاد نداری
شب بارانی چشمان خمارم ازعشق
و زمین لرزه آن عصر دل انگیز بهار
و دریغی
که در آن اوج تماشا کردی
و خرامان رفتن
و ...
رفتن
همیشه رفتن .
دلتنگ خواهم ماند
همیشه
نه برای با تو بودن
برای
آمیزش عشق و طعم خوش لیمو
برای عاشقی هایم
برای
همه آن چیزهایی که ندیدی .
حامد تقدسی
.........................................................
خدا قوت .... داریوش ...
